تبليغاتX
دل سنگ تو

دل سنگ تو

 

آرزوی من اینست که دو روز طولانــــــــی

 

 

  در کنار تـــو باشم فـــارغ از پشیمانـــــــــی

 

 

 

آرزوی من اینست یــا شوی فراموشــــــــم

 

 

یا که مثل غم هر شب گیرمت در آغوشــــم

 

 

آرزوی من اینست که تو مثل یک سایـــــه

 

 

سر پنــــــاه من باشی لحظه ی تر گریـــــه

 

 

 آرزوی من اینست نرم و عاشـــق وســاده

 

 

همسفــر شوی با من در سکوت یک جاده

 

 

آرزوی من اینست هستــــی تـو مــن باشم

 

 

لحظه های هوشیـاری مستـی تو من باشم

 

 

آرزوی من اینست تو غــزال من باشــــی

 

 

تـک ستاره ی روشن در خیال من باشــی

 

 

آرزوی من اینست در شبــی پــر از رویا

 

 

پیش مـاه وتــــو باشم لحظه ای لب دریـا

 

 

آرزوی من اینست از سفــر نـــگویی تـو

 

 

تو هم آرزویی کن اوج آرزویــی تــــــــو

 

 

آرزوی من اینست مثل لیلی و مجنـــــون

 

 

پیروی کنیم ازعشق،این جنون بی قانون

 

 

آرزوی من اینست زیر سقف این دنیـــــا

 

 

من برای تو باشم تو برای من تنــــــــها

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 21:20  توسط اعظم  | 

کاش هرگز نمی دیدمت تا امروز غم ندیدنت رابخورم ...

 

کاش لبخندهایت آنقدر زیبا نبودند که امروز آرزوی

 

دیدن یک لحظه فقط یک لحظه

 

از لبخندهای عاشقانه ات را داشته باشم ...

 

کاش چشمان معصومت به چشمانم خیره نمی شد ...

 

تا امروز چشمان من به یاد آن لحظه بهانه گیرند و اشک بریزند ...

+ نوشته شده در  جمعه ششم دی 1387ساعت 19:57  توسط اعظم  | 

گاه مي انديشم خبر مرگ مرا با تو چه كس مي گويد ؟

آن زمان كه خبر مرگ مرا از كسي مي شنوي

                      كاش مي ديدم روي تورا ........

شانه بالا زدندت را بي قيد ، و تكان دادن دستت را

كه مهم نيست زياد ..

و تكان دادن سر را كه عجيب !عاقبت مرد!

كاشكي ميديم

من به خود ميگويم :چه چه كسي باور كرد

جنگل جان مرا آتش عشق تو خاكستر كرد

+ نوشته شده در  جمعه ششم دی 1387ساعت 19:16  توسط اعظم  | 

باز اي الهه ناز با دل من بساز كين غم جان گداز برود زبرم

 

گر دل من نياسود از گناه تو بود بيا تا زسر گناهت گذرم

 

باز مي كنم دست ياري به سويت دراز بيا تا غم خود را با راز و نياز ز خاطر ببرم

 

گر نكند تير خشمت دلم را هدف به خدا همچو مرغ پر شور و شعف به سويت بپرم

 

آنكه او ز غمت دلتنگت چو من كيست ناز تو بيش از اين بهر چيست

 

توالهه نازي در بزمم بنشين من تو را وفا دارم بيا كه جز اين نباشد هنرم

 

اين همه بي وفايي به خدا ندارد ثمر به خدا اگر ازمن نگيري خبر نيابي اثرم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 21:24  توسط اعظم  | 

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 23:21  توسط اعظم  | 

ميشه از عشق تو گفت ، ميشه با ستاره هاي چشم تو مغرب نو ، مشرق نو برپا كرد.

ميشه از برق نگات خورشيد و خاكستر كرد .

ميشه از گندمياي سر زلفت يه عالم شعر نوشت .

آره از عشق تو ديونگيم عالميه ، آره از عشق تو مردم دائم، آره از عشق تو مردم دائم.

ميشه از عشق تو مرد و ديگه از دست همه راحت شد ، ميشه از عشق تو مرد و از دست تو هم راحت شد.

آره از عشق تو ديونگيم عالميه ، اگراز عشق ميشه قصه نوشت ميشه از عشق تو گفت .

ميشه از عشق تومرد و ديگه از دست همه راحت شد ،‌ميشه از عشق تو مرد و ديگه از دست تو هم راحت شد.

آره از عشق تو ديونگيم عالميه ....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 22:52  توسط اعظم  | 

خدایا یاریم کن

پروردگارا!

 

اين غربت با همه ي دلتنگي هايش ،

 

      سكوت ها ،خستگي هاودردهايش

 

                       حضوري پنهان وهميشگي به نام تو داشت.

 

واين به من صبر داد و آرامم كرد

 

                        آن گاه مرا ساخت وپرداخت.

 

حال كه به انتهاي راه رسيده ام

 

                         به روز اول مي انديشم،

و مي نگرم كه

 

            تلخ وشيرين،زشت وزيبا

 

   چه زود گذشت و خاطره شد

           

                         و اين تويي كه هنوز هستي.

 

امروز در آخرين روزهاي غربت

 

                       قريب تو گشته ام

 

واز غربت به قربت رسيده ام .

 

پروردگارا!

 

         از تو مي خواهم كه

                           هرگز غريب درگاه تو نشوم .

پروردگارا!

                زندگي را با تو دوست دارم،

 

          ونفس را به ياد تو مي كشم،

 

         وبا تمام وجود مي گويم :

 

                                       تو را سپاس!

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 15:5  توسط اعظم  | 

نمي دانم پس از مرگم چه خواهد شد ؟

نمي خواهم بدانم كوزه گر از خاك اندام وجودم چه خواهد ساخت ؟

ولي بسيار مشتاقم ، كه از خاك گلويم سوتكي سازد .

گلويم سوتكي باشد به دست كودكي گستاخ و بازيگوش و او يكريز و پي درپي ،

دم گرم خوشش را بر گلويم سخت بفشارد ، و خواب خفتگان را آشفته تر سازد

بدين سان بشكند در من ، سكوت مرگبارم را

+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 10:39  توسط اعظم  | 

حالا كه مي روي يادت باشد      

                                         به يادت بسپار

دو چشمي كه هرروز غروب

                                      كنار پنجره منتظر مي ماند

وهزار بار ام يجيب مي خواند

                                     تا تو بيايي

ديده به راه تو مي ماند

                                شايد كه بيايي

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 13:56  توسط اعظم  | 

نمي دانم به وقت مردنم آيا در آغوش تو جانم را خدا گيرد ويا اين آرزو در نطفه ميميرد...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 20:36  توسط اعظم  |